معانی کلمه : رصد
لغت نامه دهخدا
رصد. [ رُ ص َ ] (ع اِ)ج ِ رَصْدَة. (ناظم الاطباء). رجوع به رَصْدَة شود.
رصد. [ رُص ْ ص ِ ] (اِخ ) نام دیهی است از بعدان در یمن . (از معجم البلدان ) (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(رَ صَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) نظر دوختن ، مراقب بودن . ۲ - (اِ. ) جایی که در آن با ابزار نجومی به مطالعة ستارگان می پردازند.
فرهنگ فارسی
هرنوع اندازهگیری نجومی
مترادف و متضاد
زیج
نظارهگری، نظردوختن
مراقبت، مواظبت، نظارت، نگهبانی
۱. زیج
۲. نظارهگری، نظردوختن
۳. مراقبت، مواظبت، نظارت، نگهبانی
دانشنامه اسلامی
فرهنگستان زبان و ادب
{observation} [نجوم رصدی و آشکارسازها] هرنوع اندازه گیری نجومی
