معانی کلمه : رشت
لغت نامه دهخدا
رشت . [ رُ ] (اِخ ) نام مردی است کیمیاگر که زر او خالص بوده ، و از این راه زر خالص را زر رشتی گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ). نام مردی بوده کیمیاگر. (برهان ) (از شعوری ج 2 ص 22).
فرهنگ عمید
۱. خاک.
۲. خاک روبه.
۳. گردوغبار.
۴. آنچه به سبب کهنگی و پوسیدگی و سستی از هم فروریزد و فروپاشد: چون نباشد بنای خانه درست / بیگمانم که زیر رشت آید (فرالاوی: شاعران بی دیوان: ۳۹ ).
۲. خاک روبه.
۳. گردوغبار.
۴. آنچه به سبب کهنگی و پوسیدگی و سستی از هم فروریزد و فروپاشد: چون نباشد بنای خانه درست / بیگمانم که زیر رشت آید (فرالاوی: شاعران بی دیوان: ۳۹ ).
فرهنگ معین
(رُ شْ) (اِ.) روشنایی ، فروغ .
(رَ شْ) (اِ.) 1 - آن چه که از جایی فرو می ریزد، آوار. 2 - خاکروبه ، گرد و غبار. 3 - مرکز استان گیلان .
(رَ شْ ) (اِ. ) ۱ - آن چه که از جایی فرو می ریزد، آوار. ۲ - خاکروبه ، گرد و غبار. ۳ - مرکز استان گیلان .
(رُ شْ ) (اِ. ) روشنایی ، فروغ .
(رُ شْ ) (اِ. ) روشنایی ، فروغ .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
horrific (صفت)
مخوف، ناگوار، مهیب، سهمگین، موحش، رشت
horrible (صفت)
ژیان، ترس اور، ناگوار، مهیب، سهمگین، موحش، رشت
واژه نامه بختیاریکا
خوش قد و بالا؛ زیبا
