معانی کلمه : رستی
لغت نامه دهخدا
رستی . [ رَ ] (حامص ) خلاص ونجات . (ناظم الاطباء). خلاص و نجات یافتن . (برهان ).
رستی . [ رُ تی ی ] (ص نسبی ) منسوب است به رُستة که نسبت اجدادی است . (از انساب سمعانی ).
فرهنگ عمید
۱. دلیری؛ گستاخی.
۲. استحکام؛ مقاومت؛ استواری.
۱. آنچه از خاک رس تهیه میشود.
۲. زمینی که خاک آن از نوع رس باشد.
رزق؛ روزی: ◻︎ چون تو کریمان که تماشا کنند / رستی تنها نه به تنها کنند (نظامی۱: ۱۲).
فرهنگ معین
(رُ) 1 - (حامص .) چیرگی . 2 - دلیری . 3 - آسایش ، راحتی . 4 - (اِ.) روزی ، رِزق .
(رُ) (ص نسب .) منسوب به رست . 1 - آن چه از خاک و گل رست تعبیه کنند. 2 - زمین هایی که جنس آن ها از رست باشد. 3 - سنگ هایی که مادة اصلی آن ها رست باشد.
فرهنگ فارسی
عبد الله بن محمد بن عمر زهری رستی که از عم خود رسته اصفهانی روایت دارد .
مترادف و متضاد
رسی
رزق، روزی
آسایش، فراغت
بهره، حظ، نصیب
استحکام، استواری
استیلا، چیرگی، غلبه
دلاوری، دلیری، شجاعت
۱. رسی
۲. آسایش، فراغت
۳. بهره، حظ، نصیب
۴. رزق، روزی
۵. استیلا، چیرگی، غلبه
۶. دلاوری، دلیری، شجاعت
۷. استحکام، استواری
