معانی کلمه : رزی
لغت نامه دهخدا
رزی . [ رُزْ زی ی ] (ع ص نسبی ) برنج فروش . (ناظم الاطباء). منسوب است به رُزّ. (از لباب الانساب ).
رزی . [ رَزْی ْ ] (ع مص ) قبول کردن احسان : رزی فلاناً. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). پذیرفتن نیکی کسی را. (از اقرب الموارد).
فرهنگ فارسی
در ترکیب آید به معنی رزیدن رنگرزی .
ابو جعفر محمد بن عبد الله رزی شیخ مسلم بن حجاج باوی ازدی نیز نامیده شده است که مراد یکتن است .
ابو جعفر محمد بن عبد الله رزی شیخ مسلم بن حجاج باوی ازدی نیز نامیده شده است که مراد یکتن است .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
اسم: رزی (دختر) (فارسی، فرانسوی) (گل) (تلفظ: rozi) (فارسی: رزی) (انگلیسی: rozi)
معنی: منسوب به رز، نام یک گل، ( رز، ی ( پسوند نسبت ) )
معنی: منسوب به رز، نام یک گل، ( رز، ی ( پسوند نسبت ) )
