معانی کلمه : ردی
لغت نامه دهخدا
ردی . [ رَ ] (ع ص ) رَد. رجل رَد؛ مرد هالک . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ردی . [ رَ دا ] (ع اِ) ج ِ رَداة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به رَداة شود.
فرهنگ عمید
بالاپوش.
بد؛ تباه؛ فاسد.
بد، تباه، فاسد.
بالاپوش.
بالاپوش.
فرهنگ معین
(رَ) [ ع . رداء ] (اِ.) بالاپوش .
(رَ دا) [ ع . ] (اِمص .) هلاک ، تباهی .
(رَ ) [ ع . رداء ] (اِ. ) بالاپوش .
(رَ دا ) [ ع . ] (اِمص . ) هلاک ، تباهی .
(رَ دا ) [ ع . ] (اِمص . ) هلاک ، تباهی .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ردائ بالاپوش .
زن مطلقه که به خانه پدر و مادر خود برگردد .زن مطلقه .
زن مطلقه که به خانه پدر و مادر خود برگردد .زن مطلقه .
مترادف و متضاد
تباه
هالک
بد، سیئه
۱. بد، سیئه
۲. تباه
۳. هالک
repudiation (اسم)
انکار، ردی
rejection (اسم)
طرد، رد، عدم پذیرش، ردی، وازنی، مردود سازی
فرهنگ فارسی ساره
تباه
