معانی کلمه : رتب
لغت نامه دهخدا
رتب . [ رُ ت َ ] (ع اِ) ج ِ رتبة. (اقرب الموارد). (ناظم الاطباء). و رجوع به رتبت و رتبه شود.
رتب . [ رَ ت َ ] (ع مص ) هر چهار انگشت را فراهم آوردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). چهار انگشت را بهم پیوستن . (از اقرب الموارد). || رنجه شدن . (دهار).
فرهنگ عمید
رتبه#NAME?
= رتبه
فرهنگ فارسی
( اسم ) جمع رتبه پایه ها پله ها پایگاهها .
هر چهار انگشت را فراهم آوردن یا رنجه شدن .
هر چهار انگشت را فراهم آوردن یا رنجه شدن .
