معانی کلمه : راوی
لغت نامه دهخدا
راوی . (اِخ ) فخرالدین محمدبن محمدبن عمر. از مفسران نامی و صاحب تفسیر معروف «اسرارالتنزیل » است . مرگ وی بسال 906هَ . ق . روی داده است . (از قاموس الاعلام ترکی ج 3).
فرهنگ عمید
۱. کسی که خبر، حدیث، یا حکایتی از دیگری روایت می کند، نقل کنندۀ سخن و خبر از کسی، روایت کننده.
۲. بازگویندۀ شعر و سخن از کسی.
۳. کسی که قصیدۀ شاعری را با لحن خوش در محفلی می خواند.
۲. بازگویندۀ شعر و سخن از کسی.
۳. کسی که قصیدۀ شاعری را با لحن خوش در محفلی می خواند.
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِفا. ) روایت کننده . ج . روات .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
گویندۀ گفتار متن
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: rāvi) (عربی) نقل کنندهی حدیث و حکایت ؛ (در قدیم) آن که شعر شاعری را در بارگاه حاکمان یا در بازار برای مردم میخوانده است .
اسم: راوی (پسر) (عربی) (تلفظ: rāvi) (فارسی: راوي) (انگلیسی: ravi)
معنی: نقل کننده ی حدیث و حکایت، ( در قدیم ) آن که شعر شاعری را در بارگاه حاکمان یا در بازار برای مردم می خوانده است
معنی: نقل کننده ی حدیث و حکایت، ( در قدیم ) آن که شعر شاعری را در بارگاه حاکمان یا در بازار برای مردم می خوانده است
مترادف و متضاد
داستانسرا، روایتگر، گوینده، محدث، ناقل
narrator (اسم)
سخنگو، گوینده، راوی، گوینده داستان
storyteller (اسم)
قصه گو، نقال، راوی، داستان سرا
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
بازگو (ینده)، گوینده
فرهنگستان زبان و ادب
{narrator} [سینما و تلویزیون] گویندۀ گفتار متن
