معانی کلمه : راقم
لغت نامه دهخدا
راقم . [ ق ِ] (اِخ ) مردی از نسل مسنی . (از قاموس کتاب مقدس ).
راقم . [ ق ِ ] (اِخ ) مردی ازنسل یهودا و از بنی حبرون بود. (قاموس کتاب مقدس ).
راقم . [ ق ِ ] (اِخ ) شهری که به بنی ابن یامین تعلق داشت . و موقعش معلوم نیست . (قاموس کتاب مقدس ).
فرهنگ عمید
نویسنده، محرر، محرر کتاب یا نامه.
فرهنگ معین
(قِ ) [ ع . ] (اِفا. ) نویسنده ، محرر.
فرهنگ فارسی
نویسنده، محرر، محررکتاب یانامه
( اسم ) ۱ - نویسنده محرر محرر کتاب . یا راقم ( این ) سطور نویسنده از خود چنین تعبیر آورد . ۲ - بافنده جامه جمع راقمین .
محمد حسین متخلص به راقم و ملقب به افضل الشعرائ شیرین سخن خان او موئ لف فرهنگ فارسی بحر عجم می باشد که بسال ۱۲۶۸ ق . به تالیف آن آغاز کرده است .
( اسم ) ۱ - نویسنده محرر محرر کتاب . یا راقم ( این ) سطور نویسنده از خود چنین تعبیر آورد . ۲ - بافنده جامه جمع راقمین .
محمد حسین متخلص به راقم و ملقب به افضل الشعرائ شیرین سخن خان او موئ لف فرهنگ فارسی بحر عجم می باشد که بسال ۱۲۶۸ ق . به تالیف آن آغاز کرده است .
مترادف و متضاد
دبیر، قلمزن، کاتب، محرر، منشی، منصف، نگارنده، نویسنده
writer (اسم)
نویسنده، مصنف، سخنور، راقم، خامه ران
