معانی کلمه : راز گوینده
لغت نامه دهخدا
رازگوینده. [ ی َ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) گوینده راز. آنکه سخنی نهانی با کسی گوید. که سرّ خود با کسی در میان نهد. || نجوی کننده :
شد آنگه برش رازگوینده تنگ
نهان دشنه زهر خورده بچنگ.
شد آنگه برش رازگوینده تنگ
نهان دشنه زهر خورده بچنگ.
فرهنگ عمید
گویندۀ راز، آن که سِرّی را فاش کند یا راز خود را به دیگری بگوید: شد آنگه برش رازگوینده تنگ / نهان دشنهٴ زهرخورده به چنگ (اسدی: ۱۱۹ ).
فرهنگ فارسی
گویند. راز . آنکه سخنی نهانی با کسی گوید . یا نجوی کننده .
کلمات مرتبط
- گوینده افسانه ران برگندی
- از شیر گرفتن نوزادن شیرخواره را گویند
- پیچ خوردگی موهای سر را گویند
- اوا و اعمال جداسازی فر اورده های محصولات توسط حیوانات بومی مشتمل بر گاو یا دیگر چارپایان را گویند
- خشکیدگی فضولات حیوانی در قسمت دمبه حیوان را گویند
- به هم زدن نظم یا قانون یا اسایشی را گویند
- صدا و تهدید سگ به حمله را گویند
- پارس سگ را گویند
- موهای پیش سر را گویند
