راز داشتن. [ ت َ] ( مص مرکب ) داشتن سرّ. دارا بودن راز : هر دشمنی که کین تو بر سینه راز داشت شد بر زبان خنجر تو رازش آشکار.سوزنی.هر دانه ای که در صدف سینه راز داشت از کام و از زبانش بکلک و بنان رسید.سوزنی.- راز داشتن چیزی از کسی ؛ پنهان کردن آن ، مستور داشتن آن : مراشاه کرد از جهان بی نیازسزد گر ندارم من از شاه رازدقیقی.ششم هر که آمد ز راه درازهمی داشت درویشی خویش راز.فردوسی.چو هنگامه زادن آمد فرا...
فرهنگ فارسی
داشتن سر . دارا بودن راز . یا راز داشتن چیزی از کسی پنهان کردن آن مستور داشتن آن .