معانی کلمه : ذماء
لغت نامه دهخدا
ذماء. [ ذَ ] (ع مص ) جنبش . جنبیدن . حرکت کردن . || قویدل گردیدن . || آشکار کردن قوت دل را. ظاهر ساختن قوت قلب را. || خذ ما ذمی لک ؛ ای ارتفع لک . || رنج رساندن . مشکل آمدن بر کسی .
فرهنگ معین
(ذِ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) جنبیدن ، حرکت کردن . ۲ - قوی تر گردیدن . ۳ - آشکار کردن قوت دل را. ۴ - (اِ. ) قوت دل ، رمق .
