معانی کلمه : ذبح
لغت نامه دهخدا
ذبح . [ ذُ ] (ع اِ) زهر.
ذبح . [ ذِ ب َ ] (ع اِ) نوعی از سماروغ . قسمی از کماة.
فرهنگ عمید
۱. گلو بریدن.
۲. سر بریدن گاو یا گوسفند.
۳. [قدیمی] خفه کردن.
۴. (اسم ) [قدیمی] کشته، سربریده، گلوبریده.
۲. سر بریدن گاو یا گوسفند.
۳. [قدیمی] خفه کردن.
۴. (اسم ) [قدیمی] کشته، سربریده، گلوبریده.
فرهنگ معین
(ذُ بَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - گزر دشتی ، زردک صحرایی . 2 - نوعی قارچ ، قسمی سماورغ . 3 - گیاهی است شیرین و آن را گلی سرخ است و شترمرغ خورد.
(ذِ بْ) [ ع . ] (مص م .) 1 - بریدنِ سرِ گاو و گوسفند و مانند آن ، بِسمل کردن . 2 - خفه کردن ، خبه کردن . 3 - پاره کردن . 4 - (ص .) ذبح شده ، سر بریده .
فرهنگ فارسی
کشته، سربریده، گلوبریده، گلوبریدن، سربریدن گاووگوسفند، خفه کردن
( اسم ) ۱ - گزردشتی زردک صحرایی . ۲ - نوعی قارچ قسمی سماروغ . ۳ - گیاهی است شیرین و آن گلی سرخ است و شترمرغ آن را میخورد .
زهر .
( اسم ) ۱ - گزردشتی زردک صحرایی . ۲ - نوعی قارچ قسمی سماروغ . ۳ - گیاهی است شیرین و آن گلی سرخ است و شترمرغ آن را میخورد .
زهر .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بسمل، قربانی، کشتار، کشتن
slauthorghter (اسم)
خون ریزی، قتل عام، سلاخی، ذبح، کشتار فجیع
