دیدن . [ ] (اِخ ) رجوع به محمدبن علی معروف به دیدن شود.
دیدن . [ دَ دَ ] (ع اِ) لهو و لعب . (از لسان العرب ). رجوع به دیدان شود.
خوی؛ عادت؛ دٲب؛ روش.
نگاه کردن؛ نگریستن؛ دیدار کردن.
(دَ دَ) [ ع . دیدان ] (اِ.) خوی ، عادت ، روش .
(دَ) [ په . ] (مص م .) 1 - نگاه کردن . 2 - زیارت کردن . 3 - عیادت کردن . 4 - صلاح دانستن ، مصلحت دیدن .
تکیه ای: bevini
طاری: didan
طامه ای: diyan
طرقی: didan
کشه ای: didan
نطنزی: diyan
رویت، رمق، نظر، نگریستن