معانی کلمه : دوغ
لغت نامه دهخدا
دوغ . [ دَ ] (ع مص ) بیمار شدن همه ٔ قوم . || تباه کردن گرما چیزی را. || ارزان گردیدن طعام . || آرمیدن قوم همدیگر را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
ماست که در آن آب ریخته و بههم زده باشند؛ ماست مخلوط با آب.
〈 دوغ وحدت: دوغی که درویشان در آن بنگ میریزند و میآشامند.
ماست که در آن آب ریخته و به هم زده باشند، ماست مخلوط با آب.
* دوغ وحدت: دوغی که درویشان در آن بنگ می ریزند و می آشامند.
* دوغ وحدت: دوغی که درویشان در آن بنگ می ریزند و می آشامند.
فرهنگ معین
(اِ. ) ماستی که در آن آب ریخته و به هم زده باشند. ، ~ُ دوشاب برای کسی فرق نداشتن کنایه از: خوب و بد را تمیز ندادن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
ماست مخلو با آب، ماست که در آن آب ریخته وبهم زنند
( اسم ) شیر ترش مسکه گرفته آب ماست . یا دوغ وحدت دوغی مخلوط باحشیش کف مال با پونه که درویشان شب میلاد علی ابن ابیطالب ( ع ) با شریفات و مراسمی تهیه کنند و خورند .
بیمار شدن هم. قوم .
( اسم ) شیر ترش مسکه گرفته آب ماست . یا دوغ وحدت دوغی مخلوط باحشیش کف مال با پونه که درویشان شب میلاد علی ابن ابیطالب ( ع ) با شریفات و مراسمی تهیه کنند و خورند .
بیمار شدن هم. قوم .
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: owdu
طاری: dö
طامه ای: duq
طرقی: dö
کشه ای: owdi / di
نطنزی: owduq
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
اَو کَوو؛ دو
