معانی کلمه : دوار
لغت نامه دهخدا
دوار. [ ] (اِخ ) نام شهری به سیستان . کوره ای است در سجستان . (یادداشت مؤلف ).
دوار. [ دِ ] (ع مص ) گردیدن با کسی . || نگریستن در کار که چگونه سرانجام دهد آن را. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
سرگیجه؛ حالتی که شخص تصور میکند تمام چیزها دور او میچرخد.
هر چیزی که گرد خود یا گرد چیز دیگر بچرخد و دور بزند؛ گردنده.
هر چیزی که گرد خود یا گرد چیز دیگر بچرخد و دور بزند، گردنده.
سرگیجه، حالتی که شخص تصور می کند تمام چیزها دور او می چرخد.
سرگیجه، حالتی که شخص تصور می کند تمام چیزها دور او می چرخد.
فرهنگ معین
(دَ وّ) [ ع . ] (ص .) بسیار گردنده .
(دَ یا دُ) [ ع . ] (اِ.) گردش سر، سرگیجه .
(دَ وّ ) [ ع . ] (ص . ) بسیار گردنده .
(دَ یا دُ ) [ ع . ] (اِ. ) گردش سر، سرگیجه .
(دَ یا دُ ) [ ع . ] (اِ. ) گردش سر، سرگیجه .
فرهنگ فارسی
سرگیجه، حالتی که ش ص تصورمیکندهمه چیزدوربچرخد، بسیارگردش کننده، گردنده، هرچیزگردکه دوربچرخد
۱ - ( صفت ) بسیار گردنده . ۲ - آنچه که دور خود یا چیز دیگری بچرخد . ۳ - روزگار
زندانی به یمامه .
۱ - ( صفت ) بسیار گردنده . ۲ - آنچه که دور خود یا چیز دیگری بچرخد . ۳ - روزگار
زندانی به یمامه .
دانشنامه عمومی
(کردی کرمانجی) حیوان، نفهم، بی شعور.
مترادف و متضاد
سرسام، سرگیجه، گردش
واژه نامه بختیاریکا
گَردا ( گردو ) ؛ گِردِل
در آر
در آر
فرهنگستان زبان و ادب
{winch} [علوم نظامی] دستگاه کشنده با سیم بکسل و قلاب و جعبه دنده ای که با موتور سرخود یا موتور جداگانه کار می کند
