معانی کلمه : دنگ
لغت نامه دهخدا
دنگ . [ دُ ] (اِ) (اصطلاح عامیانه ) مخفف دانگ . یک حصه از شش حصه ٔ مثقال . (لغت محلی شوشتر). دانگ . رجوع به دانگ شود.
فرهنگ عمید
دستگاهی که با آن شلتوک را میکوبند تا برنج از پوست جدا شود؛ آلت شالیکوبی.
صدایی که از بر هم خوردن دو چیز بلند میشود؛ جرنگ؛ دنگدنگ.
〈 دنگوفنگ: [عامیانه، مجاز] دمودستگاه؛ بیابرو؛ جاهوجلال.
۱. [عامیانه] ابله؛ احمق؛ کودن: ◻︎ صدهزاران نام خوش را کرد ننگ / صدهزاران زیرکان را کرد دنگ (مولوی۱: ۷۸۱).
۲. [قدیمی] پریشانخاطر.
۳. (قید) [قدیمی] با پریشانخاطری.
فرهنگ معین
(دَ) (ص .) ابله ، کودن .
(دَ یا دِ) (اِ.) دستگاه قالی کوبی .
(دَ یا دِ ) (اِ. ) دستگاه قالی کوبی .
فرهنگ فارسی
( اسم ) دستگاهی که بتوسط آن شلتوک را کوبند تا پوست برنج از آن جدا شود دستگاه شالی کوبی .
صدا و آواز مطلق دنگ مکن یعنی حرف مزن .
دانشنامه عمومی
صدا
(لکی) [dang] صدا، نوعی آواز محلی (مور).
دَنگ درآوردن:تقلید کردن کار دیگران از روی تمسخر(گویش شوشتری) به عنوان مثال:علی لکنت زبان داشت و بچه ها با گیر انداختن زبان خود دنگ او را در می آوردن
گویش مازنی
۱چخماق تفنگ ۲آبدنگ
مترادف و متضاد
پپه، پخمه، دنگل، کمهوش، نادان
واژه نامه بختیاریکا
( دَنگ ) اتفاق؛ حادثه؛ جریان؛ مسئله
( دِنگ ) از متعلقات هر آسیاب
( دِنگ ) برگرفته از تِنگ؛ سفت؛ محکم و پر تراکم
( دُنگ ) بی دُنگ
( دُنگ ) صدا؛
( دَنگ ) مکر؛ حیله؛ سیاست
