دم گرفتن . [ دُ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) در پی یکدیگر ایستادن برای رسیدن نوبت . (یادداشت مؤلف ). پشت سر هم ایستادن . صف بستن به دنبال هم . || بعد از ضعفی قوی شدن و مدعاها پیدا کردن . (یادداشت مؤلف ).
دم گرفتن . [ دَ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از سکوت ورزیدن است . (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از برهان ). کنایه از سکوت است . (لغت محلی شوشتر).- دم گرف...
فرهنگ معین
(دَ. گِ رِ تَ ) (مص ل . ) ۱ - هم آواز شدن . ۲ - دست از کار کشیدن برای استراحت و نفس تازه کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - هم آواز شدن چند تن شعری را در دسته جمعی خواندن و تکرار کردن ( در روضه خوانی عزاداری یا مجلس صوفیان ) . ۲ - تکرار کردن . ۳ - توقف کردن دست از کار کشیدن برای تازه کردن نفس . در پی یکدیگر ایستادن برای رسیدن نوبت .
مترادف و متضاد
accompany(فعل)
همراهی کردن، همراه بودن، جفت کردن، ضمیمه کردن، توام کردن، دم گرفتن، صدا یا ساز را جفت کردن