معانی کلمه : دلگیر
لغت نامه دهخدا
دلگیر. [ دِ ] (اِ) به عربی حکاک و به ترکی قزماق گویند. (از لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). بکران که باروغن بود و آنرا جان جان نیز گویند. (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ میرزاابراهیم ). ته دیگ . رجوع به دلگر شود.
فرهنگ عمید
۱. دل تنگ، غمناک، اندوهگین.
۲. آزرده، ملول.
۳. (صفت فاعلی ) غم انگیز، ملال انگیز: شبِ دلگیر.
۲. آزرده، ملول.
۳. (صفت فاعلی ) غم انگیز، ملال انگیز: شبِ دلگیر.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - دلتنگ غمگین اندوهناک . ۲ - رنجیده آزرده خاطر .
به عربی حکاک و به ترکی قرفاق گویند .
به عربی حکاک و به ترکی قرفاق گویند .
گویش مازنی
/dele gir/ از صمیم قلب
مترادف و متضاد
تاریک، تیره، غمانگیز، غمبار، گرفته
دلمرده، غمین، متالم، محزون، مکدر، ملول، ناراحت ≠ دلباز
۱. دلمرده، غمین، متالم، محزون، مکدر، ملول، ناراحت
۲. تاریک، تیره، غمانگیز، غمبار، گرفته ≠ دلباز
