معانی کلمه : دلنگ
لغت نامه دهخدا
زلفکش راصد دل و جان شد دلنگ
زیرک هر بندکی و تارکی .
|| (اِ صوت )تک آواز زنگ . رجوع به دلنگ دلنگ شود.
فرهنگ عمید
۱. آویخته، آویزان، آونگ.
۲. (اسم ) خوشۀ خرما.
۳. (اسم ) بندی که از چوب و علف و شاخه های درخت جلوی آب درست کنند.
۲. (اسم ) خوشۀ خرما.
۳. (اسم ) بندی که از چوب و علف و شاخه های درخت جلوی آب درست کنند.
فرهنگ معین
(دِ لَ یا لِ ) (ص . ) آویخته .
فرهنگ فارسی
( اسم ) بندی باشد که از چوب و علف و خاک در پیش آب بندند .
گویش مازنی
دلنگ
۱لنگ زدن ۲سکته – مکث ۳دیر
/dellang/ لنگ زدن - سکته – مکث ۳دیر & دلنگ
