معانی کلمه : دلخور
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
"
فرهنگ معین
( ~. خُ ) (ص مر. ) رنجیده ، ناراحت .
فرهنگ فارسی
ملول، آزرده ورنجیده، دلخوری، ملالت، رنجیدگی
( صفت ) ۱ - ملول مغموم غمگین . ۲ - رنجیده آزرده .
( صفت ) ۱ - ملول مغموم غمگین . ۲ - رنجیده آزرده .
مترادف و متضاد
آزرده، دلنگران، رنجیده، گرفته، متالم، مغموم، ملول، نگران ≠ راضی، شادمان
sulky (صفت)
ترشرو، رنجیده، بد اخم، دلخور، عبوس، قهر
chapfallen (صفت)
دارای چانه اویزان، ملول، دلخور
واژه نامه بختیاریکا
کِرِنجال
