معانی کلمه : دلخراش
لغت نامه دهخدا
دلخراش. [ دِ خ َ ] ( نف مرکب ) دل خراشنده. خراشنده دل. آنچه دل را آزار دهد. آنچه شخص را آزرده و رنجه کند. جانکاه و جانگزا. ( آنندراج ). || مخوف. موحش. هولناک. ( ناظم الاطباء ) :
سالها تو سنگ بودی دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش.
سالها تو سنگ بودی دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش.
فرهنگ عمید
خراشندۀ دل، چیزی که دل را بیازارد، امری که انسان از آن رنجیده و اندوهگین شود.
فرهنگ معین
( ~. خَ ) (ص فا. ) آن چه شخص را آزرده و رنجیده سازد.
فرهنگ فارسی
خراشنده دل، چیزی که دل رابیازارد
( صفت ) آنچه که دل را آزار دهد آنچه که شخص را آزرده و رنجیده سازد .
( صفت ) آنچه که دل را آزار دهد آنچه که شخص را آزرده و رنجیده سازد .
مترادف و متضاد
جانکاه، جگرخراش، جگرسوز، سخت، ناگوار
irritant (صفت)
سوزش اور، سوزش دار، برانگیزنده، دلخراش، خشم اور، بخشم اورنده
