معانی کلمه : دلبسته
لغت نامه دهخدا
دلبسته. [ دِ ب َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) دل داده. دل به چیزی سپرده. دارای تعلّق. با تعلّق خاطر :
هر آنکس که پیوسته او بود
بزرگی که دلبسته او بود.همراه اگر شتاب کند در سفر تو بیست
دل در کسی مبند که دلبسته تو نیست.|| عاشق و معشوق. گرفتار و رنجور. || ستمکش. ( ناظم الاطباء ).
هر آنکس که پیوسته او بود
بزرگی که دلبسته او بود.همراه اگر شتاب کند در سفر تو بیست
دل در کسی مبند که دلبسته تو نیست.|| عاشق و معشوق. گرفتار و رنجور. || ستمکش. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
دل باخته به کسی یا چیزی، عاشق، علاقه مند.
فرهنگ معین
( ~. بَ تِ ) (ص مف . ) ۱ - عاشق ، شیدا. ۲ - گرفتار، ستمکش .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - عاشق دلباخته . ۲ - دارای تعلق . ۳ - گرفتار ستمکش . ۴ - رنجور .
دانشنامه عمومی
علاقه مندی وافر(شدید)به فردی (کسی ) یا چیزی در حد افراط یا مبالغه .ا
مترادف و متضاد
attached (صفت)
وابسته، پیوسته، ملازم، دلبسته، مربوط، متعلق، علاقمند
