دل نهادن. [ دِن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) دل بستن. دلبستگی یافتن. رغبت پیدا کردن. علاقه پیداکردن. علاقه یافتن : از بس احسانها که می کرد با من ، من نیز دل بنهادم و چند سال به گنجه مقیم شدم. ( منتخب قابوسنامه ص 45 ).من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم.سعدی. || رضا دادن.پذیرفتن. تن دردادن. گردن نهادن : یا برقعی به چشم تأمل فروگذاریا دل بنه که پرده ز کارت برافکنند.سعدی. || ...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) دل نهادن بچیزی یا کاری دل را متوجه آن کردن بدان دلبستگی یافتن دل بستن بان .
واژه نامه بختیاریکا
( دل نُهادِن ) راضی شدن؛ قبول کردن ( دل نُهادِن ) ناامید شدن. مثلاً وختی وست همهمو دل نهادیم یعنی وقتی افتاد همه مون ناامید شدیم