معانی کلمه : دل دادن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
( ~. دَ ) ۱ - (مص ل . ) عاشق شدن . ۲ - توجه بسیار کردن . ۳ - (مص م . ) دلیر ساختن . ۴ - دلداری دادن .
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) عاشق شدن دلداده گشتن . علاقه یافتن . ۲ - توجه کردن دقت نمودن ۳ - ( مصدر ) دلیر ساختن جرات دادن . یا دل دادن وقلوه گرفتن ۱ - با اشتیاق گرم گفتگو شدن . ۲ - راز و نیاز کردن ( عاشق و معشوق )
عاشق شدن، فریفته شدن، دلبسته شدن، علاقه پیداکردن، جرات دادن، دلیرساختن
عاشق شدن، فریفته شدن، دلبسته شدن، علاقه پیداکردن، جرات دادن، دلیرساختن
مترادف و متضاد
hearten (فعل)
جرات دادن، تشجیع کردن، دل دادن
