دل خواستن. [ دِ خوا / خا ت َ ] ( مص مرکب ) خواستن دل. خواهانی دل. تمایل دل. علاقه یافتن. آرزو داشتن. مایل شدن به چیزی. دوست داشتن. میل کردن : چنانت دوست می دارم که وصلت دل نمی خواهدکمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن.سعدی.دختر اندر شکم پسر نشودمهستی را که دل پسر خواهد.سعدی.آری مثل است اینکه دلش گر خواهدشیر از بز نر شبان تواند دوشید.قدسی.- امثال : دل نخواسته عذر بسیار. ( امثال و حکم ). چشم می بیندد...