معانی کلمه : دف
لغت نامه دهخدا
دف . [ دُف ف / دَف ف ] (ع اِ) سازی که در سورها زنند. (منتهی الارب ). آلت طربی است که بدان زنند، و بزرگ و مدور آنرا «مزهر» گویند. (از اقرب الموارد). نوعی از مزامیر چنبردار. (دهار). ج ، دُفوف .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و رجوع به دَف شود.
فرهنگ عمید
دایره#NAME?
= دایره
فرهنگ معین
(دَ فّ ) [ معر. ] (اِ. ) یکی از سازهای ضربی . ، ~ کسی را تر کردن کنایه از: ۱ - بی اثر کردن کار کسی . ۲ - رسوا ساختن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
یکی از آلات موسیقی که دارای چنبروچوبی وپوست نازک، است وباسرانگشتان نواخته میشوددایره، باتره
( اسم ) چنبریست که پوستی بر آن چسبانند و قوالان آنرا با انگشت نوازند .
پهلو از هر چیز یا کناره آن .
( اسم ) چنبریست که پوستی بر آن چسبانند و قوالان آنرا با انگشت نوازند .
پهلو از هر چیز یا کناره آن .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
دایره، دایرهزنگی
