معانی کلمه : دروا
لغت نامه دهخدا
دروا. [ دَرْ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) دروای . چیزی ضروری و حاجت و مایحتاج . (برهان ) (از جهانگیری ). حاجت . (غیاث ). محتاج الیه . نیازی . دربا. دروایست . دربایست . بایسته . وایا. وایه . بایا.
فرهنگ عمید
۱. آویخته، سرنگون، اندروا.
۲. سرگردان، سرگشته: رهروان چون آفتاب آزاد و خندان رفته اند / من چرا چون ذره سرگردان و دروا مانده ام (خاقانی: ۹۰۶ ).
۲. سرگردان، سرگشته: رهروان چون آفتاب آزاد و خندان رفته اند / من چرا چون ذره سرگردان و دروا مانده ام (خاقانی: ۹۰۶ ).
فرهنگ معین
(دَ ) (ص مر. ) نک اندروا.
فرهنگ فارسی
اندامگانی که با جریان آب جابهجا میشود و معمولاً اندام حرکتی ندارد
دربا، دربایست، ضرورت، حاجت، دروای، اندرون، آویخته، سرنگون، سرگردان
( اسم ) دربایست ضروری .
دروای درست و تحقیق درست و راست و محقق راست
( اسم ) دربایست ضروری .
دروای درست و تحقیق درست و راست و محقق راست
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تنگ، تنگه، دره
دربایست، دروایست، ضروری
۱. تنگ، تنگه، دره
۲. دربایست، دروایست، ضروری
واژه نامه بختیاریکا
( دِرَوا ) ( ● ) ؛ پذیرفته شده؛ قبول
فرهنگستان زبان و ادب
{plankter} [اقیانوس شناسی] اندامگانی که با جریان آب جابه جا می شود و معمولاً اندام حرکتی ندارد
