معانی کلمه : درنگی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بااستقامت، مقاوم: گو پیلتن گفت جنگی منم / به آوردگه بر درنگی منم (فردوسی: ۲/۸۴ ).
۲. طولانی.
۳. چیره، مسلط.
۴. [قدیمی، مجاز] سست، درنگ کننده، کاهل: درنگی نبودم به راه اندکی / سه منزل همی کرد رخشم یکی (فردوسی: ۳/۱۷۹ ).
۲. طولانی.
۳. چیره، مسلط.
۴. [قدیمی، مجاز] سست، درنگ کننده، کاهل: درنگی نبودم به راه اندکی / سه منزل همی کرد رخشم یکی (فردوسی: ۳/۱۷۹ ).
فرهنگ معین
( ~.)(حامص .)1 - آهستگی . 2 - تأخیر.
( ~.) (ص .) 1 - کندرو، سست . 2 - پابر جا، استوار. 3 - به درازا کشیده .
( ~. )(حامص . )۱ - آهستگی . ۲ - تأخیر.
( ~. ) (ص . ) ۱ - کندرو، سست . ۲ - پابر جا، استوار. ۳ - به درازا کشیده .
( ~. ) (ص . ) ۱ - کندرو، سست . ۲ - پابر جا، استوار. ۳ - به درازا کشیده .
فرهنگ فارسی
۱ - توقف . ۲ - آهستگی کندی . ۳ - تاخیر .
آهسته کار بطئ بطیئه کاهل مقاوم با استقامت پای بر جا با ثبات
آهسته کار بطئ بطیئه کاهل مقاوم با استقامت پای بر جا با ثبات
گویش مازنی
چاهی در محمد آباد بهشهر که در زمین پست قرار داشته و باور ...
/derengi/ چاهی در محمد آباد بهشهر که در زمین پست قرار داشته و باور عامه آن است که بی بن و ته می باشد
