درنگریستن. [ دَ ن ِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) نگریستن. درنگرستن. نگاه کردن بدقت. نظاره کردن. دیدن : هر کجا درنگری سبزه بود پیش دو چشم هر کجا درگذری گل سپری زیر قدم.فرخی.این طرفه درنگر تو که بر روی او گلست وَاندر دل منست همه ساله خار او.فرخی.هر چند بدین سعتریان درنگرم من حقا که به چشمم ز همه خوبتر آئی.منوچهری.تا کجا بیش بود نرگس خوشبوی طری که به چشم تو چنان آید چون درنگری.منوچهری.چون باد بدو درنگرد دلْ...