معانی کلمه : درماندگی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بیچارگی، ناتوانی، عجز.
۲. تنگ دستی.
۲. تنگ دستی.
فرهنگ معین
(دَ دِ ) (حامص . ) بیچارگی ، ناتوانی .
فرهنگ فارسی
حالت و احساس عجز، همراه با ناامیدی و ناتوانی در حل مسائل
۱ - بیچارگی عجز فروماندگی اضطرار . ۲ - حال تاجری که نمیتواند وام خود را بپردازد . توقف .
صفت درمانده لا علاجی
صفت درمانده لا علاجی
مترادف و متضاد
تنگدستی، فقر
استیصال، بیچارگی، عجز
خستگی، فرسودگی، ناتوانی
۱. تنگدستی، فقر
۲. استیصال، بیچارگی، عجز
۳. خستگی، فرسودگی، ناتوانی
فرهنگستان زبان و ادب
{helplessness} [روان شناسی] حالت و احساس عجز، همراه با ناامیدی و ناتوانی در حل مسائل
