درست گردیدن. [ دُ رُ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) درست گشتن. درست شدن. || سالم شدن. شفا یافتن. تندرست گشتن : استجبار، انجبار، تجبر؛ درست و نیکوحال گردیدن. ( منتهی الارب ). رجوع به درست گشتن شود : یکایک همه کار او باز جست بدان تا گنه بر که گردد درست.فردوسی.گر ایدون که گردد درست این خبرکه خسرو کند سوی ما بر گذر.فردوسی.اگر گردد این تهمت بد درست شود بند عمر شما پاک سست.شمسی ( یوسف و زلیخا ).گفت چند روز توق...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - آماده شدن مهیا شدن ۲ - اصلاح شدن . ۳ - ثابت گشتن محقق شدن . درست گشتن درست شدن سالم شدن شفا یافتن محقق شدن صواب بودن