درد خوردن. [ دَ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) خوردن درد. تحمل درد : یکی را همه ساله رنج است و دردپشیمانی و درد بایدش ْ خورد.فردوسی.تا وصل ترا هجر تو ای ماه فروخورددردی نشناسم که دوصد بار نخوردم.فرخی.همی خور می از بن مخور هیچ دردکه می سرخ دارد دو رخسار زرد.اسدی.پس این ناله و نوحه چندین چراست غریویدن و درد خوردن کراست.شمسی ( یوسف و زلیخا ).چرا درد نهانی خورد بایدرها کن تا بگوید دشمن و دوست.سعدی.دردی...