معانی کلمه : درخشش
لغت نامه دهخدا
درخشش. [ دُ / دَ / دِ رَ ش ِ ] ( اِمص ) عمل درخشیدن. اسم از درخشیدن. درخشندگی. روشنی. رونق. تابداری. ( ناظم الاطباء ). پرتوافکنی. روشنی دهی :
میان بزرگان درخشش مراست
چو بخشایش و داد و بخشش مراست.- درخشش جای ؛ جایی که آفتاب و ماه طلوع میکند. مشرق. ( ناظم الاطباء ).
میان بزرگان درخشش مراست
چو بخشایش و داد و بخشش مراست.- درخشش جای ؛ جایی که آفتاب و ماه طلوع میکند. مشرق. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
پرتو دادن، فروغ و روشنی دادن.
فرهنگ معین
(دَ یا دِ رَ ش ) (اِمص . )روشنی دادن .
فرهنگ فارسی
درخشیدن
( اسم ) پرتو افکنی روشنی دادن .
( اسم ) پرتو افکنی روشنی دادن .
دانشنامه عمومی
نقل قول
درخشش (فیلم). درخشش تنها فیلم استنلی کوبریک در ژانر وحشت محسوب می شود. فیلم بر اساس داستانی به همین نام از استیون کینگ ساخته شد و به عنوان ترسناک ترین فیلم تاریخ سینما نام برده می شود.
•
•
wikiquote: درخشش_(فیلم)
مترادف و متضاد
برق، پرتو، پرتوافکنی، تلالو، جلا، درخشندگی، روشنی، فروغ
واژه نامه بختیاریکا
گُل گُل؛ بِرق
