معانی کلمه : دراج
لغت نامه دهخدا
دراج . [دَرْ را ] (اِخ ) ابن سمعان . ابوالسمع. تابعی است .
دراج . [دَرْ را ] (ع ص ) سخن چین . || بسیارنده و درج کننده . || (اِ) خارپشت . (منتهی الارب ).
دراج . [ دَرْ را ] (اِخ ) ابوالحسین سعیدبن حسین ، به این نسبت معروف شده است . (الانساب سمعانی ).
فرهنگ عمید
پرنده ای شبیه کبک، با پرهای خالدار سیاه و سفید که گوشت لذیذی دارد، پور، جرب.
فرهنگ معین
(دُ رّ ) [ ع . ] (اِ. ) پرنده ای است شبیه کبک ، اما چاق تر که بال هایش خال های سیاه و سفید دارد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
پرندهای شبیه کبک، باپرهای خالدارسفیدوسیاه
( اسم ) پرندهای از تیره ماکیان جزو راسته کبکها که در حدود ۴٠ گونه از آن در قاره های قدیم در نواحی گرم و معتدل میزیند . جثهاش کمی از کبک فربهتر است و مانند کبک در صحرا زیست میکند . زرچ زراج زرج ژرژ زره کوه .
برانگیخته و بدرجات بالا رونده
( اسم ) پرندهای از تیره ماکیان جزو راسته کبکها که در حدود ۴٠ گونه از آن در قاره های قدیم در نواحی گرم و معتدل میزیند . جثهاش کمی از کبک فربهتر است و مانند کبک در صحرا زیست میکند . زرچ زراج زرج ژرژ زره کوه .
برانگیخته و بدرجات بالا رونده
دانشنامه عمومی
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( دُراج ) دوبهم زن
