در میان . [ دَ ] (ق مرکب ، حرف اضافه ٔ مرکب ) (از: در + میان ) مابین و وسط. (آنندراج ). میان . (ناظم الاطباء). خلال . (منتهی الارب ). و رجوع به میان شود : از مجره و زمی و آسمان تو بکنار وغم تو در میان . نظامی .طره و بادصبا بر سر رویت دارنددر میان حرف نیوشیدن و پوشیدن را. درویش واله هروی (از آنندراج ).تبحبح ، توسط؛در میان نشستن .- در میان آمدن ؛ بمیان آمدن . در معرض قرار گرفتن . مطرح شدن . اعتراض ...