معانی کلمه : ددی
لغت نامه دهخدا
ددی. [ دَ] ( حامص ) سبعیت. درندگی ددگی. دد بودن :
زان از ددگان بر او بدی نیست
کآلایشی از ددی در او نیست.از بسکه ددانش دیده بودند
از خوی ددی بریده بودند.
زان از ددگان بر او بدی نیست
کآلایشی از ددی در او نیست.از بسکه ددانش دیده بودند
از خوی ددی بریده بودند.
فرهنگ فارسی
سبعیت . درندگی
دانشنامه عمومی
(بختیاری) دَدی؛ خواهر.
ددی روستایی در دهستان بیابان بخش مرکزی شهرستان سیریک استان هرمزگان ایران است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این مکان ۸۹ نفر (۲۰خانوار) بوده است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این مکان ۸۹ نفر (۲۰خانوار) بوده است.
wiki: ددی
