معانی کلمه : دای
لغت نامه دهخدا
دای . (اِخ ) لقب بیگ یا امیر الجزایر (پیش از جمهوری شدن آن کشور).
دای . (اِ) زنی که بچه را بشیر خود بپرورد. (آنندراج ). رجوع به دایه شود.
فرهنگ عمید
هر چینه و طبقه از دیوار گلی.
فرهنگ معین
(اِ. ) هر چینه و طبقه از دیوار گلی .
فرهنگ فارسی
دیوارگلی، چینه دیوار، هرچینه وطبقه ازدیوارگلی، بیماری، مرض، علت، اوائ جمع
( اسم ) هر چینه ورده و مرتبه از دیوار گلی داو .
مهره های پشت
( اسم ) هر چینه ورده و مرتبه از دیوار گلی داو .
مهره های پشت
دانشنامه عمومی
چینۀ دیوار.
کُرّه اسب دو ساله است که هنوز آموزش سواری نیاموخته است . ضمنا به یکساله آن دایچه گفته می شود
