معانی کلمه : دانگ
لغت نامه دهخدا
دانگ . (اِخ ) یکی از شش قسمت شش ناحیه که بلوکی از چهارده بلوک قشقائی است و پنج ناحیه ٔ دیگر: پادنا. حنا. سمیرم . فلرد. واردشت است و همه ٔ شش ناحیه 24 قریه دارد. (جغرافیای غرب ایران ص 109).
فرهنگ عمید
۱. قسمتی از چیزی، بخش، بهره، حصه.
۲. یک ششم چیزی به ویژه اموال غیرمنقول مانند ملک و زمین.
۳. یک ششم دِرهم: دست دراز از پی یک حبه سیم / بِه که ببُرند به دانگی و نیم (سعدی: ۱۱۹ ).
۴. سهمی از هزینۀ گردش و مسافرت یا تهیۀ خوراک دسته جمعی که هریک از افراد دسته باید بدهند.
۵. (موسیقی ) نصف یک گام.
۲. یک ششم چیزی به ویژه اموال غیرمنقول مانند ملک و زمین.
۳. یک ششم دِرهم: دست دراز از پی یک حبه سیم / بِه که ببُرند به دانگی و نیم (سعدی: ۱۱۹ ).
۴. سهمی از هزینۀ گردش و مسافرت یا تهیۀ خوراک دسته جمعی که هریک از افراد دسته باید بدهند.
۵. (موسیقی ) نصف یک گام.
فرهنگ معین
(نْ ) [ په . ] (اِ. ) بخش ، بهره ، حصه ، قسمی از چیزی ، یک ششم چیزی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
نام مرتعی در آمل
/daang/ نام مرتعی در آمل
مترادف و متضاد
tone (اسم)
اهنگ، صدا، مقام، لحن، دانگ، نوا، درجه صدا
فرهنگستان زبان و ادب
{sextant} [پزشکی-دندان پزشکی] هریک از قسمت های شش گانۀ قوس های دندانی بالا و پایین
{tetrachord} [موسیقی] مجموعه ای از چهار نغمه در محدودۀ یک فاصلۀ چهارم درست متـ . چارگان
{tetrachord} [موسیقی] مجموعه ای از چهار نغمه در محدودۀ یک فاصلۀ چهارم درست متـ . چارگان
