معانی کلمه : داش
لغت نامه دهخدا
داش . (اِخ ) گابریل . ملقب به کنتس ، نویسنده ٔ فرانسوی . متولد پاریس (1804-1872 م .).
فرهنگ عمید
۱. برادر.
۲. در خطاب صمیمانه به مردان قبل از نام آنان میآید: داش علی.
۳. لوطی.
۱. کورهای که در آن خشتهای خام یا ظرفهای گلی را بر روی هم میچینند و حرارت میدهند تا پخته شود؛ کورۀ آجرپزی؛ کورۀ کوزهگری؛ آتشخانه: ◻︎ زاهد خام خویشبین هرگز / نشود پخته گر نهی در داش (عطار۵: ۳۴۸).
۲. آتشگاه حمام؛ تون.
فرهنگ معین
(اِ. ) کوره ، کورة کوزه گری یا آجرپزی .
فرهنگ فارسی
آتشخانه، کوره، کوره کوزه گری، کوره آجرپزی
( اسم ) ۱ - برادر . ۲ - لوطی محله .
ملقب به کنتس نویسنده فرانسوی
( اسم ) ۱ - برادر . ۲ - لوطی محله .
ملقب به کنتس نویسنده فرانسوی
دانشنامه عمومی
(گنابادی) تنور برقی
گویش مازنی
برادر – داداش – مخفف داداش
/daash/ برادر – داداش – مخفف داداش
