معانی کلمه : دارچین
لغت نامه دهخدا
دارچین . (اِخ ) شهرکی است [ به ناحیه ٔ کرمان ] میان بم و جیرفت . آبادان و با نعمت بسیار. و از وی دارچینی خیزد. (حدود العالم ).
فرهنگ عمید
۱. درختی با شاخه های دراز و باریک و به شکل بوته، برگ های همیشه سبز، گل های سفید و خوشه ای، و پوست قهوه ای رنگ که در مناطق گرمسیر می روید.
۲. پوست خشک شدۀ این درخت که به عنوان ادویه استفاده می شود و از آن اسانس می گیرند و در ساختن لیکورها نیز استعمال می شود.
۲. پوست خشک شدۀ این درخت که به عنوان ادویه استفاده می شود و از آن اسانس می گیرند و در ساختن لیکورها نیز استعمال می شود.
فرهنگ معین
(اِمر. ) درختی است که بیشتر در هندوستان و چین می روید، جزو ردة دولپه ای های جدا گلبرگ می باشد و همیشه سبز است . گل های منظم و سفید مایل به زرد دارد، پوست آن را هم که قهوه ای رنگ است دارچین می گویند که به عنوان نوعی ادویه خوشبو در بعضی از غذاهامی ریزن د. ا
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) درختی است : کوچک از تیره غاریها جزو رده دولپه ییهای جدا گلبرگ که ارتفاعش بین ۵ تا ۷ متر و همیشه سبز است . برگهایش متقابل و دائمی و بیضوی و نوک تیز و چرمی و کامل و بی کرک و صاف و شفاف است . گلهای منظم و سفید مایل به زرد دارد و در هندوستان و چین میروید . دارچین قرفه .
شهرکی است بناحیت کرمان میان بم و جیرفت
شهرکی است بناحیت کرمان میان بم و جیرفت
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: dârčeni
طاری: dârčin
طامه ای: dârčin
طرقی: dârčin
کشه ای: dârčin
نطنزی: dârčin
مترادف و متضاد
cinnamon (اسم)
دارچین، رنگ زرد سبز
