دادستان . [ ] (اِخ ) از دیه های ساوه ... (تاریخ قم ص 140).
جای داد؛ محل عدل و داد؛ جای داد دادن و داوری کردن: ◻︎ من شکستم حرمت ایمان او / پس یمینم بُرد دادستان او (مولوی: ۴۰۱).
۱. (حقوق) نمایندۀ دولت در دادگاه که ادعانامه دربارۀ تبهکاران صادر میکند؛ مدعیالعموم.
۲. [قدیمی] کسی که داد کسی را از دیگری بگیرد؛ ستانندۀ داد؛ داور؛ دادرس.
مدعیالعموم
امیر، پادشاه
دادور، داور، قاضی
۱. مدعیالعموم
۲. دادور، داور، قاضی
۳. امیر، پادشاه