معانی کلمه : خیک
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کیسه ای که از پوست دباغی شدۀ گوسفند، برای نگهداری آب، دوغ، شراب، و دیگر مایعات تهیه می شود، مَشک.
۲. [عامیانه، مجاز] شکم برجسته.
۲. [عامیانه، مجاز] شکم برجسته.
فرهنگ معین
(اِ. ) مَشک ، ظرف چرمین که در آن آب ، دوغ ، روغن و مانند آن ریزند.
فرهنگ فارسی
مشک، ظرف چرمی بزرگ، دباغت، خی هم گفته شد
( اسم ) ظرفی چرمین که در آن آب روغن شیره و جز آن کنند مشک . یا خیک اش پر است . سیر است .
( اسم ) ظرفی چرمین که در آن آب روغن شیره و جز آن کنند مشک . یا خیک اش پر است . سیر است .
دانشنامه عمومی
(گنابادی) خواب آلود، خوابالو، کسی که زیاد می خوابد و همیشه در حال چرت زدن است.
گویش مازنی
شکم برآمده و بزرگ
خیک – پوست گوسفند یا بز که پنیر و کره در آن نگه دارند
/Khik/ خیک – پوست گوسفند یا بز که پنیر و کره در آن نگه دارند & شکم برآمده و بزرگ
مترادف و متضاد
انبان، خی، مشک
واژه نامه بختیاریکا
خیگول
