معانی کلمه : خوگر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
ویژگی انسان یا حیوانی که با کسی انس و الفت گرفته است، مٲنوس: دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود / نازپرورد وصال است مجو آزارش (حافظ: ۵۶۰ ).
فرهنگ معین
(گَ ) (ص فا. ) عادت کرده .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - عادت گرفته معتاد . ۲ - الفت گرفته مانوس .
مترادف و متضاد
آمخته، مالوف، مانوس، متخلق، معتاد ≠ رمنده، وحشی
