خورنده. [ خوَ / خ ُ رَ دَ / دِ ] ( نف )آنکه می خورد. اکیل. طاعم. آکل. اَکّال : خوری خلق را و دهانت نبینم خورنده ندیدم بدین بی دهانی.منوچهری.گر با خردی چرا نپرهیزی ای خواجه از این خورنده اژدرها؟ناصرخسرو.زبهر دانش و دین بایدش همی مردم که خود خورنده جز این بی شمار و مر دارد.ناصرخسرو.هر ابائی که درخورد ببساطوآورد در خورنده رنگ نشاط.نظامی.اما نگذارم از خورش دست گر من نخورم خورنده ای هست.نظامی.خورنده که...
فرهنگ عمید
۱. ویژگی کسی یا چیزی که غذا می خورَد. ۲. [قدیمی، مجاز] نان خور.