معانی کلمه : خود
لغت نامه دهخدا
خود. (ع اِ) ج ِ خَود. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خود. [ خ َ ] (ع ص ، اِ) زن جوان نیک خلقت نازک اندام . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (اقرب الموارد). ج ، خود، خودات .
فرهنگ عمید
کلاه فلزی که در جنگ بر سر میگذارند؛ کلاهخود.
فرهنگ معین
(اِ.) کلاه فلزی که سربازان به هنگام جنگ یا تشریفات نظامی بر سر گذارند.
(خُ) [ په . ] (ضم .) 1 - ضمیر مشترک که در میان متکلم ، مخاطب و غایب مشترک است و همیشه مفرد آید. 2 - شخص ، ذات ، وجود.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
کلیت فرد، شامل همۀ ویژگیهای آگاهانه و ناآگاهانه و جسمی و ذهنی او
۱ - ضمیرمشترک که در میان متکلم مخاطب و غایب مشترک است و همیشه مفرد آید : من خود آمدم تو خود آمدی او خود آمد ماخود آمدیم شما خود آمدید ایشان خود آمدند . ۲ - شخص ذات وجود .
زن جوان نیک خلقت نازک اندام
زن جوان نیک خلقت نازک اندام
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
خویش، خویشتن، ذات، نفس، وجود ≠ غیر
کلاهخود، کلاه فلزی، مغفر، کلاهجنگی ≠ زره، سپر
واژه نامه بختیاریکا
خو؛ خُ
فرهنگستان زبان و ادب
{self} [روان شناسی] کلیت فرد، شامل همۀ ویژگی های آگاهانه و ناآگاهانه و جسمی و ذهنی او
