خواب کردن. [ خوا / خا ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خفتن. خسبیدن. خوابیدن. بخواب رفتن. خواب رفتن. ( یادداشت مؤلف ) ( از ناظم الاطباء ) : بیا بصلح من امروز و در کنار من امشب که دیده خواب نکرده ست از انتظار تو دوشم.سعدی ( طیبات ).امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم خواب در روضه رضوان نکند اهل نعیم.سعدی ( طیبات ).محمول پیش آهنگ را از من بگو ای ساربان تو خواب میکن بر شتر تا بانگ می دارد جرس.سعدی ( طیبات ). |...