خنگ . [ خ َ ] (اِ) تباهی . فساد. || بدنفسی . بدذاتی . || محرومی . (ناظم الاطباء).
خنگ . [ خ ُ ] (اِ) گوشه . زاویه . || عاشقی سخت . || عاشق زار بیخود. (ناظم الاطباء).
کودن؛ کمعقل؛ بیشعور.
۱. ویژگی هرچیز سفید بهویژه اسب: ◻︎ یکی مادیان تیز بگذشت خنگ / برش چون بر شیر و کوتاه لنگ (فردوسی: ۱/۳۳۵).
۲. (اسم) اسب سفید.
(خِ) (اِ.) اسب سفید موی .
( ~.) (ص .) (عا.) کودن ، کم عقل ، گیج .
(شیرازی) خُنگ؛ صفتی برای قالی که پرزهای آن ساییده شده باشد.
(خِنگ) معمولاً با خرابی میآید، به معنی خرابکاری عمدی یا غیر عمدی
بیغوله - شهری که بر اثر یک حادثه طبیعی تخریب شده باشد و شهری جدید در نزدیکی آن بنا نهند.
(kheng) به معنی بهانه گیری و آرام نگرفتن کودک. مثال:بچه خنگ شده بود بردمش پارک. توجه: خنگ به این معنی هیچ ارتباط معنایی باواژه (کودن) ندارد.
اسم ≠ زیرک
بیشعور، دیرفهم، کمعقل، کودن، سفیه، کانا، کندذهن، منگ
۱. بیشعور، دیرفهم، کمعقل، کودن، سفیه، کانا، کندذهن، منگ ≠ زیرک
۲. اسبسفید