معانی کلمه : خلط
لغت نامه دهخدا
خلط. [ خ َ ] (ع مص ) آمیختن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خلط. [ خ ِ ل ِ ] (ع اِ) تیر و کمان که چوب آنها در اصل کژ بوده باشد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). خَلط.
فرهنگ عمید
آمیختن و درهم کردن چیزی با چیز دیگر: خلط مبحث.
۱. (زیستشناسی) مادهای که از مجرای تنفس با سرفه دفع میشود.
۲. (طب قدیم) هریک از عناصر چهارگانۀ بدن (سودا، صفرا، بلغم، و خون).
فرهنگ معین
(خَ) [ ع . ] 1 - (مص م .) آمیختن ، درهم آمیختن . 2 - (اِمص .) آمیزش ، اختلاط .
(خِ) [ ع . ] (اِ.) 1 - آنچه با چیز دیگر آمیخته شده باشد. 2 - هر یک از سرشت های چهارگانه : خون ، بلغم ، سودا، صفرا. ج . اخلاط .
دانشنامه آزاد فارسی
بزاق همراه با مادۀ مخاطی. با سرفه از مجاری هوایی خارج می شود.
فرهنگ فارسی
بزاق آمیخته به بلغم که با سرفه از راه تنفس خارج میشود
گول یا آمیزنده با دیگری
دانشنامه عمومی
خِلِطْ:(khelet) در گویش گنابادی یعنی کیسه ، کیسه گونی ( این واژه معمولا همراه با واژه پِلِت بکار میرود)
مترادف و متضاد
لنف
خلق، خو
آمیز، آمیزه
آمیزش، اختلاط
معاشرت، همدمی، همنشینی، یاری
۱. آمیزش، اختلاط
۲. معاشرت، همدمی، همنشینی، یاری
۳. آمیز، آمیزه
۴. لنف
۵. خلق، خو
