کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه خلاصه-کردن | کلماتور
معانی کلمه : خلاصه کردن
تلفظ بین المللی :
/xolˈɑseː kˈardan/
تلفظ :
[xol'Ase: k'aRdan]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
خلاصه شدن یا کردن
خلاصه نویسی کردن
از گرفتاری خلاص کردن
خاصه خرجی کردن
خلا صه کردن و شدن
خلاص کردن
خاصه و خرجی کردن
خاصه کردن
خلاصه نویسی کرد
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
لغت نامه دهخدا
خلاصه کردن. [ خ ُ ص َ / ص ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مختصر کردن. نتیجه بحث کلی را درآوردن. آنچه منظور از کلام طویلی است نشان دادن. حشو و زواید مطلبی را زدن. غرض کلامی را بیان کردن. کوتاه کردن. تخلیص. تلخیص. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ فارسی
مختصر کردن نتیجه بحث کلی را در آوردن
مترادف و متضاد
این معنی را بیشتر بخوانید
abridge (فعل)مختصر کردن، کوتاه کردن، خلاصه کردنbrief (فعل)مختصر کردن، کوتاه کردن، خلاصه کردن، اگاهی دادنsum up (فعل)خلاصه کردن، خلاصه نمودنsummarize (فعل)خلاصه کردن، خلاصه ساختن، بطور مختصر بیان کردنmake an abstract (فعل)خلاصه کردنepitomize (فعل)خلاصه کردن، متمرکز کردن، مجسم کردن، صورت خارجی به چیزی دادنforeshorten (فعل)خلاصه کردن، بهم فشردن، کوتاه نمودار کردنmake a resume (فعل)خلاصه کردن...
کلمات مرتبط
خلاصه شدن یا کردن
خلاصه نویسی کردن
از گرفتاری خلاص کردن
خاصه خرجی کردن
خلا صه کردن و شدن
خلاص کردن
خاصه و خرجی کردن
خاصه کردن
خلاصه نویسی کرد
نظرات