Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : خف

تلفظ بین المللی : /xˈaf/ تلفظ :‌ [x'af]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیفرهنگ فارسیگویش مازنیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیواژه نامه بختیاریکا
  • خَفّْ
  • خف بزئن
  • خف بویین
  • خف بین
  • خف بییردن
  • خف کردن
  • خِف گِر
  • خف ء
  • خف الغراب
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیفرهنگ فارسیگویش مازنیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیواژه نامه بختیاریکا

لغت نامه دهخدا

خف . [ خ ِف ف ] (ع ص ) سبک . خفیف . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). || (اِ) گروه اندک . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خرج فلان فی خف من اصحابه ؛ ای فی جماعة قلیلة.

خف . [ خ َف ف ] (ع مص ) سبک گردیدن چیز. منه : خف الشیی ٔ خفا و خفة و خفیفاً. || سبکی کردن و شتاب کردن . منه : خف الرجل . || بزودی کو...

فرهنگ عمید

سبُک.

هرچیز خشک مانند گیاه خشک یا پنبه که زود آتش می‌گیرد و برای روشن کردن آتش به‌ کار می‌بردند: ◻︎ کزاو بتکده گشت هامون چو کف / به آتش همه سوخته همچو خف (عنصری: ۳۵۷).

هرچیز خشک مانند گیاه خشک یا پنبه که زود آتش می گیرد و برای روشن کردن آتش به کار می بردند: کزاو بتکده گشت هامون چو کف / به آتش همه سوخته همچو خف (عنصری: ۳۵۷ ).
سبُک.

فرهنگ معین

(خِ فِّ) [ ع . ] (ص .) سبک ، خفیف .

(خَ) (اِ.) آتشگیره ، گیاه خشک که زود آتش بگیرد.

(خَ ) (اِ. ) آتشگیره ، گیاه خشک که زود آتش بگیرد.
(خِ فِّ ) [ ع . ] (ص . ) سبک ، خفیف .

دانشنامه آزاد فارسی

خُفّنوعی چکمۀ ساق بلند یا پوتین، از تیماج (چرم اعلی) زرد. آب در آن نفوذ نمی کرد. در دورۀ صدر اسلام و دوره های اسلامی رایج بود. به روایتی، پیامبر خود خف می پوشید. به نوشتۀ صحیح بخاری فرستادۀ خدا مؤمنان را به هنگام زیارت از پوشیدن خف منع کرد، مگر زمانی که نتوانند برای خود نعلین تهیه کنند. آن را به هنگام جنگ به پا می کردند. بیشتر زاهدان و صوفیان می پوشیدند. پاپوش مردم عادی دورۀ طاهریان و سامانیان بود...

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - کفش پای افزار موزه . ۲ - سپل شتر . ۳ - سم شتر مرغ . جمع : اخفاف خفاف .
سپل شتر سبل شتر

گویش مازنی

۱تنگی و خفگی سینه و نفس ۲کپک

۱کمین ۲خم شدن – سر را خم کردن ۳ساکت و آرام

/Khaf/ کمین - خم شدن – سر را خم کردن ۳ساکت و آرام & تنگی و خفگی سینه و نفس - کپک

مترادف و متضاد

amadou (اسم)
خف

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] خفّ به ضم خاء و تشدید فاء در دو معنا استعمال شده است.‏ از احکام آن به مناسبت در بابهای طهارت، صلات و حج سخن گفته‏اند.۱-نوعی کفش، مقابل نعلین۲-سم شتر و فیل.خفّ به معنای نخست در کتب لغت به موزه، پاپوشی نرم از پوست که مانند چکمه دارای ساق است معنا شده؛ لیکن از موارد کاربرد آن و نیز تصریح برخی لغویان بر می‏آید که خفّ به هر کفشی که روی پا را بپوشاند؛ چه ساق داشته باشد یا نداشته باشد، اطلاق م...

واژه نامه بختیاریکا

( خِف ) کمین

کلمات مرتبط

  • خَفّْ
  • خف بزئن
  • خف بویین
  • خف بین
  • خف بییردن
  • خف کردن
  • خِف گِر
  • خف ء
  • خف الغراب
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات