معانی کلمه : خف
لغت نامه دهخدا
خف . [ خ ِف ف ] (ع ص ) سبک . خفیف . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). || (اِ) گروه اندک . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خرج فلان فی خف من اصحابه ؛ ای فی جماعة قلیلة.
فرهنگ عمید
سبُک.
هرچیز خشک مانند گیاه خشک یا پنبه که زود آتش میگیرد و برای روشن کردن آتش به کار میبردند: ◻︎ کزاو بتکده گشت هامون چو کف / به آتش همه سوخته همچو خف (عنصری: ۳۵۷).
هرچیز خشک مانند گیاه خشک یا پنبه که زود آتش می گیرد و برای روشن کردن آتش به کار می بردند: کزاو بتکده گشت هامون چو کف / به آتش همه سوخته همچو خف (عنصری: ۳۵۷ ).
سبُک.
سبُک.
فرهنگ معین
(خِ فِّ) [ ع . ] (ص .) سبک ، خفیف .
(خَ) (اِ.) آتشگیره ، گیاه خشک که زود آتش بگیرد.
(خَ ) (اِ. ) آتشگیره ، گیاه خشک که زود آتش بگیرد.
(خِ فِّ ) [ ع . ] (ص . ) سبک ، خفیف .
(خِ فِّ ) [ ع . ] (ص . ) سبک ، خفیف .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - کفش پای افزار موزه . ۲ - سپل شتر . ۳ - سم شتر مرغ . جمع : اخفاف خفاف .
سپل شتر سبل شتر
سپل شتر سبل شتر
گویش مازنی
۱تنگی و خفگی سینه و نفس ۲کپک
۱کمین ۲خم شدن – سر را خم کردن ۳ساکت و آرام
/Khaf/ کمین - خم شدن – سر را خم کردن ۳ساکت و آرام & تنگی و خفگی سینه و نفس - کپک
مترادف و متضاد
amadou (اسم)
خف
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( خِف ) کمین
